دلم از خویش فراری ست، قفس بفرستید

مثنوی پنجره ها یک شعر بلند از رضازاده هست.  به قول رضازاده ، "گاهی احساس می کنم که
 بعضی از شعرها  سراغ شاعر می آد. شاعر در خلسه یا هبوط قلب خودش رو بروی دریچه ای از باران لغات باز می زاره". عنصر درد اولین نشانه ی این بی خود شدن. "درد از بودن به شدن". این شعرو تقدیم می کنم به کسی که با این پنجره ها و بودن ها آشناست...


پنجره ها

مثنوی باز تو و درد دلِ خونی من
پاک شرمنده ام ای باعثِ مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز، مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

دو درخت آن طرفِ سایهِ دلتنگیِ من
گریه می کرد کسی در حرمِ سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایهِ تفسیر گناهِ من و توست


دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی خواب مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

درد، خوُراکِ دلم بود؛ نمی دانستم
آسمان، چاک دلم بود؛ نمی دانستم

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

دلم از خویش فراری ست، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است، نفس بفرستید

کوچه در سیطره ی سایه ی تبریزی هاست
روی قندیلِ دلم پچ پچِ پاییزی هاست






دلم از خویش فراری ست، قفس بفرستید

مثنوی پنجره ها یک شعر بلند از رضازاده هست.  به قول رضازاده ، "گاهی احساس می کنم که
 بعضی از شعرها  سراغ شاعر می آد. شاعر در خلسه یا هبوط قلب خودش رو بروی دریچه ای از باران لغات باز می زاره". عنصر درد اولین نشانه ی این بی خود شدن. "درد از بودن به شدن". این شعرو تقدیم می کنم به کسی که با این پنجره ها و بودن ها آشناست...


پنجره ها

مثنوی باز تو و درد دلِ خونی من
پاک شرمنده ام ای باعثِ مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز، مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

دو درخت آن طرفِ سایهِ دلتنگیِ من
گریه می کرد کسی در حرمِ سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایهِ تفسیر گناهِ من و توست


دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی خواب مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

درد، خوُراکِ دلم بود؛ نمی دانستم
آسمان، چاک دلم بود؛ نمی دانستم

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

دلم از خویش فراری ست، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است، نفس بفرستید

کوچه در سیطره ی سایه ی تبریزی هاست
روی قندیلِ دلم پچ پچِ پاییزی هاست



تو دريايي تريني ، آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گل هايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم...


 

Le vent nous emportera



Dans ma nuit, si brève, hélas
Le vent a rendez-vous avec les feuilles.
Ma nuit si brève est remplie de l'angoisse dévastatrice
Ecoute ! Entends-tu le souffle des ténèbres ?
De ce bonheur, je me sens étranger.
Au désespoir je suis accoutumée.
Ecoute ! Entends-tu le souffle des ténèbres ?
Là, dans la nuit, quelque chose se passe
La lune est rouge et angoissée.
Et accrochée à ce toit
Qui risque de s'effondrer à tout moment,
Les nuages, comme une foule de pleureuses,
Attendent l'accouchement de la pluie,
Un instant, et puis rien.
Derrière cette fenêtre,
C'est la nuit qui tremble
Et c'est la terre qui s'arrête de tourner.
Derrière cette fenêtre, un inconnu s'inquiète pour moi et toi.
Toi, toute verdoyante,
Pose tes mains - ces souvenirs ardents -
Sur mes mains amoureuses
Et confie tes lèvres, repues de la chaleur de la vie,
Aux caresses de mes lèvres amoureuses
Le vent nous emportera !
Le vent nous emportera ! 


 By: Forogh Farokhzad




خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من

"هماي"

جستجو

آیا تو نیز،-چون او-«انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامیِ زندگی ست.
هرگز
          «نگرد ! نیست»
                                 سزاوارِ مرد نیست.......


                                       
                                                        " فریدون مشیری  "
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش


  از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینی است
که مزد گور کن
                         از بهای آزادی آدمی                    
                 افزون باشد


سوختن، ساختن
     
جستن
           
یافتن
    و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بازویی پی افکندن


              اگر مرگ را
        
از این همه ارزشی
                        
افزون باشد


حاشا ،حاشا


که هرگز از  مرگ
         
هراسیده باشم






احمد شاملو